می ایی .... عاشق میکنی ... محو میشوی ... تا فراموشت میکنم دوباره می ایی ... تازه میکنی خاطراتت را ... دوباره محو میشوی ...
دلم که گرفته باشد با صدای دستفروش دوره گرد هم گریه میکنم ! چه رسد به مرور خاطرات باهم بودنمان...
هیس ... تنهایی ام را با خاطرات باتو بودن پرت کرده ام بگو کسی حرفی نزند بگذار لحظه ای ارام بگیرم ...
کاش دفتر خاطراتم چراغ جادو بود تا هروقت از سردلتنگی به رویش دست میکشیدم تو از درونش با ارزوی من بیرون می امدی ...
کاش دفتر خاطراتم چراغ جادو بود تا هروقت از سر دلتنگی به رویش دست میکشیدم تواز درونش با ارزوی من بیرون می امدی
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: